ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

دوماهگیت مبارک

ارغوان قشنگم داری روز به روز بزرگتر و بزرگتر میشی و من با تمام وجودم شاهد این رویدادم. به چشم برهم زدنی دو ماهه شدی. از شب چهلم شروع کردی به گریه کردن و از ساعت ده و نیم تا 12 و نیم هرشب سر ساعت من و پدرتو بی تاب کردی. تا 50 روزگیت خونه خودمون بودیم و من و از من بیشتر پدرت بار گریه هات رو به دوش کشید و در آغوش مهربونش، تو رو راه برد. من که خیلی خسته شده بودم رفتم پیش مامان جون و ده شب اونجا بودیم. از عید قربان تا عید غدیر. خیلی خوش گذشت و تو در خانه باباجون دو ماهه شدی. همونجا هم رفتیم واکسن دوماهگیت رو زدیم. آفرین به دختر شجاعم که خیلی گریه نکردی. ما هم برات جایزه خریدیم. راستی در 59 روزگیت 60 سانتیمتر شده بودی و وزنت هم 5 کیلو...
29 آبان 1391

بیماری دختر گلم

ارغوان قشنگم، من نباشم که شما تب کنی و مریض شی. عزیز دلم من و بابایی مردیم و زنده شدیم. الهی قربونت برم یه جور ناله میکردی که دل سنگ برات آب میشد. ببین دیگه ما که شما پاره تنمون هستی چه حالی داشتیم. شما گریه می کردی و ما فکر میکردیم دلت درد میکنه. اما دم دمای صبح با گریه بلند شدی و هر کاری کردیم آروم نشدی. تازه یهو داغ شدی. ساعت ٦ بود، بردیمت بیمارستان. دکتر گفت شما تب داری و سرما خوردی. تازه رفلاکس معده هم داری. یه شربت برات نوشت که کل تهران رو زیرو رو کردیم پیدا نمی شد. آخرش بابایی مهربون پیداش کرد. برای رفلاکس معدته. از وقتی اونو می خوری شبا دیگه بی تابیت کمتر شده خدا رو شکر. تبت هم فرداش اومد پایین. خدا رو شکر. خی...
1 آبان 1391

اتاق دختر نازم

عزیز مامان، قشنگم، بالاخره اتاقت کامل شد. البته چند روزه اما تازه امروز تونستم عکس بندازم. باور کن مامانی تنبل نیست، اما سرم خیلی شلوغه، آخه ١١ روز بیشتر به موعد اومدن خانم گلم نمونده. من و بابایی همش داریم اینور و اون ور می دوییم و کارای عقب افتاده رو انجام میدیم تا وقتی شما میای، تمام فکرمون به شما باشه. به هر حال اینم از عکس ها   این ماشین و موتور از اسباب بازی های بابامحسن هستند.                                     ...
23 مهر 1391

اولین ماهگرد دختر گلم

عمرم و نفسم، دختر قشنگم، تبریک شما دیشب یک ماهه شدی...........هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر من و بابایی یه جشن کوچیک سه نفره گرفتیم. البته چون موقع شامتون بود خیلی همکاری نکردی. اما بازم خوب بود. ایشالله تولد یک سالگیت عزیز دلم. خیلی دوستت دارم بیشتر از هرچیزی تو دنیا. بیشتر از اون که بشه فکر کرد. حالا می فهمم چرا عشق مادرا به فرزندشون مثال زدنی. حالا می فهمم چرا وقتی مریض می شدم، مامانم هم مریض می شد. حالا میفهمم چرا مادرم تا صبح صد دفعه رومو مینداخت تا سرما نخورم. حالا میفهمم چرا وقتی واسه اولین بار به معنای واقعی از خانوادم جدا شدم  و مامانم اینا منو خوابگاه پیاده کردند ...
18 مهر 1391

دخترم بزرگ شده

ارغوان قشنگم شنبه با بابا محسن رفتیم خانه بهداشت تا وزن و قدت رو بگیریم. خیلی هیجان داشتم می خواستم ببینم تو این یه ماه چقدر بزرگ شدی و آیا مامانی وظایفش رو به نحو احسن انجام دادم یا نه. خلاصه رفتیم پیش خانم مهربونه و بعد از تشکیل پرونده گفت دخترت رو بذار رو وزنه. وای باورم نمی شد البته خانومه هم باور نمی کرد از ٣٢٠٠ شده بودی٤٨٠٠. که برات زد ٤٦٠٠ و قدت از ٥٠ شده بود ٥٥ . دور سرت هم از ٣٥ شده بود ٣٧ سانتی متر. ماشالله ماشالله هزار ماشالله گوش شیطون کر........................................................   ...
17 مهر 1391

آرامشم باش

دختر قشنگم نمی دونی شبا وقتی از خواب بیدار میشم تا بهت شیر بدم، وقتی چشمم بهت میفته چقدر از شور و شعف لبریز میشم. تو مایه آرامش دل منی. با تو دلم آرومه آرومه. نه غمی هست نه دلتنگی. فقط تو هستی و تو... کاری از دستم بر نمیاد مگر اینکه همیشه و همه جا، خدای بزرگ رو به خاطر این نعمت بی حد و حصرش شکر کنم. می دونی دختر گلم خیلی دوستت دارم انقدر که دلم میخواد هرچی تو دنیا هست و نیست رو به پای اون پاهای کوچولو و ظریفت بریزم. راستی عسل بانوی من بهت نگفته بودم که انگاری چشمات داره هر روز روشن تر از قبل میشه. قربون اون چشمای قشتگت برم که با یه نگاه به اونا تمام خستگی ها و بی خوابی هام یادم میره.       ...
17 مهر 1391

جشن حضور ارغوان جان در دنیای ما

یکشنبه، بدون اینکه به مامان جون بگیم رفتیم قم. انقدر ذوق کرده بود که نگو. از ذوقش اصلا مامانی رو بوس نکرد. فقط شما رو بغل کرده بود و قوربون صدقت می رفت. باباجون هم دست کمی از مامان جون نداشت. انقدر تو این یه هفته بغلت کردند، که بغلی شدی بدجور.  دختر قشنگم امروز تولد امام رضا بود و ما به مناسبت تولد شما، دیروز خونه مامان جون جشن گرفتیم. خیلی خوب بود و کلی بهمون خوش گذشت. همه می گفتند چقدر دخترتون هزار ماشالله شبیه عروسکاست. مامان جون هم همش برات اسپند دود می کرد که یه وقت خدایی نکرده دخترش رو چشم نکنند. ایشالله تولد یک سالگیت دختر قند عسلم.              ...
7 مهر 1391

روزت مبارک دختر قشنگم

ارغوان قشنگم، دخترم، امروز روز توست. روزت مبارک یکی یه دونه مامان الان که دارم برات می نویسم، ١٦ روزه هستی و روز به روز داری بزرگتر میشی و من با تمام وجودم از مادر بودنم لذت می برم. تو مرا سرشار از حس قشنگ و غریب مادر بودن کردی. برای همین ازت ممنونم. خدا را به خاطر این نعمت بی کرانی که به من و پدرت ارزانی کرده بی نهایت سپاسگذار و شاکرم. تا حالا بهت نگفته بودم که تو یکی از سه آرزوی من، وقتی چشمانم به خانه خدا برای اولین بار افتاد، هستی. همیشه دلم می خواست که دختر داشته باشم و خدا تو را به من داد. هرچقدر خدا رو شکر کنم، باز هم کم است. ممنون خدا جونم منتت رو بر سرم به کمال رسوندی. امیدوارم که لایقش باشم.    ...
28 شهريور 1391